تبلیغات
ABOLFAZL VAZIRY - موج مثبت
 
ABOLFAZL VAZIRY
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست....
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


ابولفضل وزیری
abolfazl00@yahoo.com

مدیر وبلاگ : ابولفضل وزیری
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در بارهی این وبلاگ چیست








چهار گانه با محوریت سفر در زمان

1

یکی از دوستان اینترنتی و کاربلد و پرانگیزه و خوبم به نام علیرضا، تصمیم گرفتن که وبلاگ مثبت اندیشان که تیم موفقیت ایران در اینترنت هستش، دوباره فعالیت خودش رو شروع بکنه و من خیلی خوشحالم که یکی از نویسنده های این وبلاگ هستم و امیدوارم این وبلاگ بتونه به شما کمک بکنه. پس اگر سیگنال مثبت می خواید، حتما اون جا تشریف بیارید. (موج مثبت نمی ده ها، سیگنال مثبت می ده!)

2

برام خیلی جالب بود که وقتی از تفرات اول و چهارم کشوری ریاضی کنکور 88 ریاضی پرسیدم که آیا سال کنکور اینترنت می اومدن یا نه، آقای فلاحتگر، نفر اول، گفتن هر روز نیم ساعت می اومدن و جناب عباسی، نفر چهارم هم گفتن که بدون اینترنت، شب من روز نمی ش! پس می بینیم که می شه هر کاری رو انجام داد، ولی روی برنامه.

بهترین حالت اینه که به اینترنت وابسته نشد و اصلا ننیومد نت و فقط هر چند هفته، یکی دو بار سر زد. اما اگه خیلی وابسته شدیم و از این حرفا، می شه یه برنامه ریخت که توی روز، یا هر چند روز یک بار، از این ساعت مشخص تا اون ساعت مشخص توی نت بیایم و دیگه هم هر استراحتی بین مطالعه پش اومد، پا نشیم بیایم نت! فکر می کنم نت اومدن، بعد 11 تیر، درحالی که کنکور رو خوب داده باشیم، خیلی بیشتر از الآن بچسبه...

راستی، وبلاگ نفرات 1 تا 4 ریاضی 88: www.4sharif.blogfa.com

این پست جناب شایان مطمئن هم خیلی جالبه: www.mjbkonkoor.blogfa.com/post-84.aspx

3

فردا، اول اسفند 1388 هستش و 4 ماه و 10 روز تا لحظه ی شروع تلاش اصلی ما برای پرتاب به آینده ای بهتر زمان مونده. چی؟ چرا استرس می دم؟ ببین، چه من بگم، چه نگم؛ چه بشمارم، چه نشمارم؛ زمان در حال گذره و این ماه ها و روزها می گذره و فاصله ی ما از کنکور به ساعت و دقیقه و ثانیه می رسه و باید مقابلش قرار بگیریم. اصلا ولش کن بابا، بیا جور دیگه ای حرف بزنیم. یه سفر توی زمان انجام می دیم:

فرض کن با همین روش و سرعت و انگیزه و تلاشی که تا الآن درس خوندی، تا آخر جلو بری و کنکور بدی و نتایج بیاد و انتخاب رشته بکنی و با توجه به رتبه ات یه رشته و دانشگاه قبول بشی و بریو همین جور بگیر و برو جلو تا 80 سالت بشه و یه شب ساکت و آروم، روی یه صندلی، کنار شومینه، توی خونه ات بشینی و راجع به گذشته ات فکر بکنی. توی اون لحظه چه حسی داری؟ از رشته و دانشگاه و به تبع اون نحوه ی شکل گیری کار و زندگیت راضی هستی؟

اگه آره، که خیلی عالیه. ولی اگه نه، ببین توی اون لحظه چه آرزویی می کنی. چه چیزی می تونست مسیر زندگیت رو تغییر بده؟ الآن که داری این پست وبلاگ من رو می خونی، می تونی بعدش کاری رو انجام بدی که شصت و خورده ای سال بعد، ازش به نیکی یاد بکنی؟

بسم الله. خدا از اون بالا داره نگاهت می کنه و مطمئن باش اگه حرکت بکنی، دستت رو می گیره و جلو می بردت. پس راه بیفت. بدون یک اپسیلون شک...

4

20 فروردین، اولین آزمون جامع سنجش هستش و این آزمون، تا 20 اسفند فرصت ثبت نام داره. من دودلم که ثبت نام بکنم یا نه. چون با قلم چی تداخل داره و قلم چی، 20 فروردین، پیش یک رو دوره می کنه. به نظرم اگه طبق برنامه قلم چی بخونم و 20 فروردین، برم سنجش رو بدم، بد نباشه.

شبانه روز خوش، موجتون مثبت...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 16:42  توسط امیر جوادیان 

سررسید نویسی

این چند هفته ای که سریال آشپزباشی پخش می شه، می بینیم که توی سریال، بچه های خانواده و مامانشون و آق دایی، هر کدوم یه سررسید دارن که توش می نویسن. کاری که منم گاهی اوقات انجام می دادم، اما خیلی وقته دیگه نمی نویسم. این روزا دوباره شوق و ذوق پیدا کردم که از نو شروع کنم به نوشتن. این نوشتنه، هم خوبی داره هم بدی.

بدیش این که ممکنه واسه ی آدم به صورت یه کار خسته کننده دربیاد و از روی تکلیف انجام بشه و لذتش رو از دست بده. به نظرم این نوشته ها نباید صرفا خاطره نویسی باشه. باید نتیجه گیری های روزمره و تجربیات و از این جور چیز ها هم داشته باشه. نه این که هی هر روز بنویسیم امروز صبح از خواب پاشدم و این کار رو کردم و اون کار رو کردم و...

اما کلا خیلی حال می ده بنویسی. آدم سبک میشه. قبلا فکر می کردم اگه بعدا نگاهم به نوشته های سال های قبل بیفته، حسرت آور و ناراحت کننده هستش، اما الآن این طوری فکر نمی کنم. حتی این نوشته ها می تونن خیلی جذاب و دوست داشتنی هم باشن. البته این سررسید نویسی که می گم با خاطره نویسی فرق داره.

من که از چند روز آینده سررسید نویسی ام رو شروع می کنم.

همین...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 16:7  توسط امیر جوادیان 

کارنامه 23 بهمن

فیزیک پیش رو یه غلط زدم یه درست، اما اشتباه گزینه ای زدم و هر دوتا رو غلط زدم! اما این که دلیل نشد. یه درست یه غلط یعنی چی ی ی ی ی؟!!! اصلا فیزیک پیش رو نخونده بودم!

درصدها:

دیفرانسیل:57

ریاضی پایه:22

تحلیلی:70

گسسته:20

آمار:87

فیزیک پیش: 7- !!!!!!!!!!

فیزیک 1: 88

شیمی پیش:67

شیمی 3: 37

------------------------------------

ادبیات و زبان فارسی ۳: 20

دینی 2: 57

عربی پایه:40

ادبیات پیش:47

دینی پیش:60

زبان پیش:58

زبان 3: 47

 

------------------------------------

اینم ترازها:

عمومی:5677

اختصاصی:6244

کل: 6080

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 15:23  توسط امیر جوادیان 

هویجوری

سلام

گفتم یه تنوعی بدم به این پستام. همش که نمی شه مقاله و کارنامه و از این چیزا گذاشت! والا نصف اون بازی وبلاگی هم که باید از کودکی شروع می کردی و می نوشتی تا حالا رو هم نوشته بودم، ولی حسش نبود بذارمش رو وبلاگ.

از احوالات من اگر جویا شوید، یه نموره درسخون تر شدم نسبت به قبل. چقدر زود گذشت این چند ماه! ایشاالله که بقیه اش رو تا کنکور به سلامت برم جلو. (خودم قربون صدقه ی خودم می رم!) خب دیگه چی بگم؟ حرف کم اوردم والا. آخه من خیلی کم حرفم به جون شما. نه ببخشید به جون اسفندیار ر.م!

به همه ی دوستانی که همشهری جوان می خونن، توصیه می کنم تحریمش کنن. چون جدیدا بعضی جاها به شدت نامربوط می نویسه. البته با سیاست یه بوم و دو هوا می رن جلو. در هر صورت دیگه مثل قبلا نیست. شایدم دیگه من مثل قبلا نیستم!

راستی با یانا خانوم، خواهرزاده ی گرامم خیلی کیف می کنم. خیلی شیرین و دوست داشتنیه. عکسش رو بذارم رو وبلاگ؟ بذارم؟ نذارم؟ اگه چشمش نکنید و بزنید به تخته و ماشاالله بگین می ذارم! این عکسش دقیقا مال یک ماهگیشه، توی این عکس داره خمیازه می کشه: کلیک کنید

پ.ن: عکس رو خیلی بزرگ نشون می ده. وایسین تکمیل که شد خودش کوچیک می شه.

پ.ن2: زدین به تخته؟!

پ.ن3: این جا خیلی برف اومده.

پ.ن4: ببخشید اگه این پست خیلی چیزی نداشت. موجتون مثبت...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:31  توسط امیر جوادیان 

انرژی درونی

آنتونی رابینز روانشناس معروف رو که می شناسید؟ تعریف می کنه که خودش یه زمانی توی فقر و نا امیدی زندگی می کرده و خیلی هم چاق بوده و زندگی براش خیلی سخت و عذاب آور بوده. اما حالا خیلی پولدار و خوشبخت و لاغره! رابینز با کتابایی که می نویسه، رازهای موفقیت و شگفت انگیز دنیا رو که کشفشون کرده به ما میگه تا ما رو خوشحال بکنه و به قول خودش این خوشحالی ما، به طرز عجیبی موج مثبت و انرژی موفقیت آمیز به سمت اون می فرسته. این هم یکی از کشفیاتشه: خوشحال کردن دیگران= دریافت موج مثبت. اما چی باعث شده تا از اون وضعیت فجیع و عذاب آور به این موقعیت جالب و عالی برسه؟

رسیدن به نقطه ی عطف

نقطه ی عطف چیه؟ لحظه ایه که ما با تمام وجود از شرایط فعلی متنفر بشیم و به یقین برسیم که باید دکمه ی stop وضعیت فعلی رو بزنیم. می شه همه چیز رو همون طوری که هستن متوقف کرد و همش رو پودر و متلاشی کنیم و از نو متولد بشیم. توی زندگی جدید هیچ "نمی شه و امکان نداره و..." وجود نداره. مگه این ما نبودیم که وقتی خدا ما رو آفرید، به خودش احسنت گفت؟ یعنی ما یک سری قابلیت ها و انرژی خارق العاده ای داریم، وگرنه قابلیت غذا خوردن و خوابیدن و ناراحتی و خوشحالی های روزمره که چندان درخور ستایش نیستن.

موفق ترین انسانی که الآن زنده است به نظرت کیه؟ تصور این که اون به سطح بالایی از پتانسیل انرژی درونیش دست پیدا کرده، اصلا درست نیست. حتی موفق ترین آدم ها هم به بخش کوچیکی از این انرژی دست پیدا کردن و باز هم فرصت فعال سازی انرژی درونی خودشون و پیشرفت رو دارند. ما عادت کردیم که انرژی درونی آزاد شده ی خودمون زیر خط فقر انرژی کل باشه و دم بر نیاریم. بیاین تا می تونیم اون قسمت از انرژی درونیمون رو که به صورت U هستش رو به K تبدیل بکنیم. موجتون مثبت...

پ.ن: از این که دیگه مثل سابق جواب همه ی نظرات رو نمی دم عذر می خوام. نزدیک شدن به کنکوره و هزار تا گرفتاری. ببخشید.

پ.ن 2: پی نوشت قبلی رو تکذیب می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:15  توسط امیر جوادیان 

کارنامه 9 بهمن: بخواب کوچولو لالالالایی

دیشب یک سری مشکلات شبانگاهی پیش اومد و سبب شد تازه ساعت 00:50 به خونه برسم. زنگ موبایلم رو روی 06:00 - 06:05 - 06:10 - 06:15 - 06:16 کوک کردم. تازه این زنگ ها خودشون هم جداگانه هر 9 دقیقه یک بار تکرار می شن. به جان شما نه، به جان اسفندیار ر.م، صبح که شد هی صدای استاد شجریان می اومد که می گفت: "ببار ای بارون ببار..." و من هم ملنگانه صدای استاد رو خفه، چیز ببخشید خاموش می کردم و اصلا نمی فهمیدم چه خبره! تا این که مادر گرام ساعت 08:10 لطف کرده و ما را مطلع نمودند: "پس نمی ری قلم چی بدی؟" آخه ساعت 08:10 چی کار می شه کرد؟! من هم با قلبی سرشار از اندوه به خسبیدنم ادامه دادم...
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 17:42  توسط امیر جوادیان 

تست های فرا کنکوری

سلام

جوی مهیب مرا گرفت و از خود، تعدادی تست درکردم تا طراحان کنکور دستشان بیاید که تست ناب یعنی چه:

1) اگر احساس کردید تا به الآن برای کنکور خیلی عالی کار نکرده اید و یواش یواش دارد دیر می شود، چه می کنید؟

1- با دو کف دست توان کوفت بر سر.

2- مثل چی پشیمون میشم.

3- حتما انتظار داری برم درس بخونم؟ذرشــــــک!(زرشک!)

4- به خودم میام و گذشته رو توی آینده تکرار نمی کنم.

2) اگر کنکور حذف شود:

1- آقای نیکخو و بعضی همکاراش دیگه گونی گونی از ما پول نمی گیرن.*

2- دلمان برای دکتر توکلی تنگ می شود.

3- استاد حسین احمدی دیگه کری نمی خونه.

4- دلت خوشه ها! کنکور حذف نمی شه. تو دیگه چرا گول می خوری؟

3) علی کنکوری کیست؟

1- یک کنکوریست به نام علی.

2- یک علی است به نام کنکوری.

3- کسی که از بس کنکور داد، کنکور از رو رفت.

4- هر 3 موورد صحیح است.

4) بهترین وبلاگی که تا کنون خوانده اید کدام است؟

1- آن است.

2- این است.

3- وبلاگ موج مثبت.

4- گزینه ی 3 صحیح است.

5) چرا فکر می کنی من همشهری جوان می خونم؟

1- چون معمولا همشهری جوان از این نوع تست ها می ذاره.

2- گزینه 1 صحیح است.

3- توجه شما را به گزینه ی بعدی جلب می کنم.

4- همشهری جوان باید بیاد این وبلاگ رو بخونه!


* در توانایی این عزیزان شکی نیست، ولی 50000 تومن واسه یه جلسه، خداییش مورد داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 13:40  توسط امیر جوادیان 

زندگی

زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
 قارچ های غربت

                                                                                          "سهراب"

زندگی شاید حس ترسیه که موقع خرید از مستخدم کودکستان دارم. حسی که وقتی مستخدم بهم یادآوری می کنه این بیسکویت باغ وحشی گرجی، 50 تومنه و من می گم اشکال نداره و اون میگه مامانت دعوات نمی کنه؟ و من با حسی سرشار از حسرت همون 35 تومن همیشگی رو برای تغذیه خرج می کنم.

شاید هم زندگی لحظه ایه که مادرم می گه: آخه عزیزم چرا همون 50 تومنی رو نخریدی؟! و من حسرت می خورم.

و شاید زندگی، اون لذت توی نگاهم وقتی که هنوز الفبایی رو یاد نگرفتم و نوشته های روی دیوار کودکستان رو می خونم و آخ که نمی دونی چه کیفی می کنم!

یاد شعری می افتم که همیشه دوست داشتم شروع خوندنش، دیرتر شروع بشه و پایان خوندنش هم دیرتر تموم بشه:

رسیدیم و رسیدیم

کاشکی نمی رسیدیم

توو راه بودیم، خوش بودیم

سوار لاک پشت بودیم...

و چه ساده هستن لحظات  عمرمون،لحظاتی که ما به خودمون سخت می گیریمش...

پ.ن: خدایا! خیلی دلم تنگه برات!





نوع مطلب : مطالب درسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 دی 1389
چهارشنبه 1 شهریور 1396 11:35 ق.ظ
I've been surfing online more than 4 hours today,
yet I never found any interesting article like yours.
It is pretty worth enough for me. In my opinion,
if all site owners and bloggers made good content as you did, the internet will be much
more useful than ever before.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:17 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I
find this topic to be really something that I think I would never understand.
It seems too complex and very broad for me. I'm looking forward for your next post,
I'll try to get the hang of it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
.