تبلیغات
ABOLFAZL VAZIRY - نامه های عاشقانه
 
ABOLFAZL VAZIRY
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست....
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


ابولفضل وزیری
abolfazl00@yahoo.com

مدیر وبلاگ : ابولفضل وزیری
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در بارهی این وبلاگ چیست








خست
 

با دلی پر خون ،گلویی پر بغض و چشمانی پر از تمنای اشک می تویسم.می بینی؟ دوباره بغضم برگشته.ولی اینبار بزرگتره اونقدر بزرگ که از گلوم بیرون نمیاد همون طور مونده اونجا و از درون آتیشم می زنه.حتی نمیذاره یکم اشک روش بریزم تا کمتر آبم کنه شاید اونم شنیده که ازم خواستی گریه نکنم و چون تو دلیل وجودشی می خواد بازم حرف حرف تو بشه.

نه، از تو ناراحت نیستم ،تو که بزرگی ،تو که خورشیدی این منم که قدرت ندارم ببینمت،داشته باشمت و نگهت دارم.این منم که عهدمو با اون کسی که بهم دادت شکستم ولی اون با مهربونی خاص خودش که منو یاده مهربونی تو میندازه تورو ازم نگرفت فقط یکم دورت کرد،دورت کرد که شاید یه روزی که اونقدر شقایقی شدم که لایق خماری چشمات باشم برت گردونه.

عزیزم،منو ببخش دلیل دوریمون فقط منم.این منم که تو سفر عشق پام لرزید ، نتونستم پا به پات بیام و فقط نگاهت امیدوارت به پشت سره که تو جاده نگم داشته.نکنه اینم قطع کنی.

از بغضم می گفتم یاد بغض عشق افتادم و اسم معمار عشق که بهم هدیه کردی.آری معمار عشقم معماری که می خواد یه قصری بسازه به بزرگی فاصله ی دستامون و کوچکی فاصله قلبامون،اونقدر بزرگ که تا هرجا نگاه می کنم فقط تو باشی و اونقدر کوچیک که فقط جای من وتو باشه.هیچ کس دیگه رو نمی خوام فقط من باشم که ببینمت فقط من صدات کنم فقط من ببویمت فقط من تو آغوشم حست کنم.

اونقدر بلند باشه که هرشب دستمون رو از پنجره ی آبیش بیرون ببریم چندتا ستاره بچینیم و بریزیم روی یاسهای روی روی طاقچه که گذاشتمشون تا از تو بوی یاس بگیرند عین اون بید مجنونایی که کاشتم تا پریشانی رو از روی دست تو بنویسند.

گفتی یکم دوری؟ باشه ولی چرا حالا درست حالا که میخواستم با ساده ترین بهانه ها تئوری سه قدم فاصله با معشوق را که همیشه از آن شاکی بودی هزار بار رد کنم و باز دارم لبهایم را فرودادن تمنای بوسه هاشان و دستانم را از التماس دستان تو.

باهد،تا زمانی که برگردی به یاد تو شبی یک بار یاسهای روی طاقچه را می بویم،شبی یک ستاره را سوار نسیم می کنم و به سوی تو می فرستم تا بجای تو تن نسیم مور مور بشه،شبی یک بار دختر زیبای زیر چادر نماز را دعا می کنم و شبی یک بار آن دختر زاده ی تویه زیر باران را که چتر نمی خواست نوازش می کنم تا روزی که مثله تو که قلبمو ربودی بدزدمت و یا خودم ببرمت به همون قصر با پنجره های آبی.

    مُلک دل،گرچه شد از سیل سرشکم ویران

                                                         باز معمار غم عشق تو تعمیرش کرد                                                                معمار عشقت

                                                                      حسام    


نوشته شده در چهارشنبه 23 دی 1388 ساعت 07:01 ب.ظ توسط |حسام |نظرات 1 |

حس عجیبیست در این لحظات خاص برای معشوقی خاص نوشتن.لرزش دستانم که با قاه قاه خندشان شور و احساسشان را بیان که نه پنهان می کنند نوشتن را برایم مشکل می کند آخر این مستی ماورای بیان است و گاهی ادراک

بالاخره این لحظه رسید،ستاره هایی که به نشانه ی نزدیک شدن به این روز می کشیدم آنقدر شد که بتواند برق چشمانت را که نه سایه ات را تداعی کند  و این یعنی خورشیدی بالا آمده که سایه ای هست.

زیبای من طلوعت،بهارت ،شکفتنت ،لمس بودنت ،تبلور حضورت ،... نه خیلی ساده تولدت مبارک.

در این یکه زمستانی، خوب یک شدی شاید هم یک کردی وقتی که با تولدت در این روز بقیه روزهای سال را حسرت به دل گذاشتی و منت را گذاستی بر سر این روز؛هرچند که تو آنقدر مهربانی  که می گذاری هر سال یک روز هفته مزه کیک تولدت را بچشد و امسال برشی از مهربانیت به سه شنبه رسید اگر بشود کوچکش کرد.

راستی نکند بجای کیک تولدت رشته ی عشقم و زنجیر عمر مرا ببری ولی اگر آنرا هم بریدی هوای دستانت و هوای هوایی نشدنت را داشته باش من سرخ شده ام که دستان تو نشوند.

داشتم می گفتم که چگونه با ساختن تولدت با آن، قدم بر چشم زمستان گذاشتی؛ پاییز دق نکند خوب است .

تو وقتی آمدی که در شب آخر پاییز تمام عاشقانت را شمردی و ثابت کردی که با یک گل بهار که هیچ زمستان هم می شود .

رسم عاشقیست تبریک یلدا ولی تو با بزرگ شدنت آنرا هم مثل من چنان کوچک کردی که دیگر به چشم نیاید و همه تو را بهم تبریک بگویند بجای یلدا

امسال واقعه ای نقره ای افتاد.خورشید تولد تو دست ماه تولد من را گرفت و به خودش نزدیک کرد ولی نه خیلی نزدیک ]خر ماه از خورشید نور می گیرد ولی تاب سوختن در آن را ندارد.

من نفهمیدم امسال به کدام دلیل تولدت را بی من ساختی .همیشه فکر می کردم چه کسی بهتر از من می تواند جشن بگیردش ولی می بینم که برای درک عظمت لحظه ای که به نام توست باید خیلی بزرگتر بود بزرگداشتش که دیگر هیچ.

ولی بیکار نمی شینم، من به نیت پاک هفده شدن تو هفده پروانه را می خندانم،هفده بوسه را سوار هفده قاصدک می کنم ،هفده آه را به سمت کسی که تو را در اول زمستان به من داد پرمی دهم.

،هفده غنچه را می بویم، هفده شمع را و هفده بار دلم را آب می کنم و هفدههزار بار با هفده اسپند که چشمت نزنند می گویم:

نازنینم،تولدت مبارک.

نامه که قابل نداره اما همش واسه خودت

                                                            فقط نوشتم اینا رو به خاطر تولدت

                                                                کسی که هر روزتو را به خودش تبریک می گوید

                                                                                                    حسام 


نوشته شده در چهارشنبه 2 دی 1388 ساعت 03:45 ب.ظ توسط |حسام |نظرات 2 |

این روزها حال و هوای دیگری  در لحظه هامان جاریست. آخر متعلقند به یک عاشق

عاشقی که  برای عشقش به راه افتاد همه چیزش را داد،خودش مرد اما عشقش نمرد و خاطره اش زنده ماند تا هنوز که هنوز است  چشمان هرکس را که حتی یک لحظه  دلش لرزیده تر می کند و سر مانند من هایی را پایین می اندازد که می خواهند خودشان را در عشق اسطوره و معشوقشان را افسانه کنند.

وای از دونده های خط پایان این ماراتن بی پایان.

خجالت می کشم که بگویم عاشقم ولی اعتراف می کنم مثل همان مرد تشنه ام؛تشنه ی رویت ،بویت ،مویت و راهی که بیاید سویت.ترا به لبهای خشک او قسم میدهم :نگذار تشنه ی تو و بی تو بمیرم بگذار سرمست از باده ی عشقت و برای تو بمیرم  تا شاید منهم بین صفحات تاریخ گم نشوم تا اگر روزی کسی ،نواده ای یا چه میدانم عاشقی سرگذشتم را خواند به احترام معشوقش که تو باشی قاصدکی هوا کند و پروانه ای را بخنداند.

راستی چقدر بگرییم، حال که ضربان قلبمان،تپش های نبضمان و چشمک های ستاره ی پیدا شده در آن شب زیبا  در آسمان هفتم  نزدیک شدن وصالمان را فریاد ی زنند و حال که تو، دختر زیبای زیر چادر نماز،برای عشقمان دعا می کتی و تا مرغ آمینی هست که آهت را تا فراتر از ستاره یمان برساند، بیا تا همراه پروانه ها با اشک بخندیم.

گفته بودی ساده بنویسم .ساده می نویسم :دوستت دارم.

ولی اینطور کسانی که نمی دانند برای عوض کردن عاشقانه  باید مععشوق  را عوض کرد از شبیه بودن نوشته هایم ایراد می گیرند.اشکاالی نیست بگذار بر تشابه من خرده بگیرند نه تفاوت تو.

نزدیک شدن شب یلدا ناگزیر ما را به یاد فال حافظ می اندازد.هر سال آرزوی یلدایی را می کردم که با هم و برای هم فال بگیریم ولی در این شب زمستانی بیخود مزاحم خواجه ی شیراز نمی شوم چرا که هر کدام از غزلها یک یا چند بار در جواب فالهای شبانه ام آمده اند و گاه شاد و گاه پریشانم کرده اند.

یلدا را نه بخاطر فال که برای تولدت به انتظار می نشینم. 

                                                                                                     تشنه ات

                                                                                                       حسام

 


 




نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 بهمن 1389
چهارشنبه 1 شهریور 1396 01:05 ب.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also go
to see this weblog on regular basis to take updated from most up-to-date
news.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
.