تبلیغات
ABOLFAZL VAZIRY - نامه های عاشقانه یک پیامبر
 
ABOLFAZL VAZIRY
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست....
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


ابولفضل وزیری
abolfazl00@yahoo.com

مدیر وبلاگ : ابولفضل وزیری
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در بارهی این وبلاگ چیست








اینجا برای از تو نوشتن هوا  کم است .
عالم برای از تو نوشتن مرا کم است .
اکسیر من نه آن که مرا حرف تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...

نامه های عاشقانه یک پیامبر  از بهمن 1380 از آغازی که به نقل از نگارنده اش صبح پر برفی بود تا آن روز که به پایان رسید در غروبی که نویسنده در آخرین نوشته اش در آن نشست در آبان  82 راه درازی را پیمود . راهی که بی گمان بیش از دو سال ، بیش از تحمل چند خانه در آدرس های مختلفی در وب ، راهی که بیش از ساعت ها و ساعت ها نوشتن طول کشید و حاصلش هر چه که بود ، مانده اش برای ما صفحاتی است . صفحاتی که گاه آن قدر کودکانه اند  پر از حس مالکیت ، پر از ضعف ، خودخواهی و دربند تمامی احساساتی که قافله بشری هماره دربند آن بوده است و گاه نوشته هایی که برای ما شاید یادآور چیزها باشد که ... یادآوردن آن چیزها که نوشتن در آغاز با آن شروع شد در صفحه ای که در ابتدایش نوشته بود : به یاد آور ." به یاد آور که زندگی من باد است و چشمان من دیگر نیکویی را نخواهد دید و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود ."  

نامه های عاشقانه یک پیامبر که امروز بی شک به پایان رسیده است  سرگذشت خطی از خطوط زندگی انسانی است حکایت دیرینه انسان ، حکایت دیرینه کوکانی که به اندیشه مردانگی گام برمی دارند و حکایت تنهایی  انسان . حکایت انسان و خدایی که با اوست .
این نوشته ها پر از هر چه خشم ، پر از هرچه گریه ،  پر از هر چه ناله ، سرشار از لحظاتی اند که درخشندگیشان را تنها از سوختنشان دارند ، لحظاتی که زیباترین و شاید نایاب ترین لحظات عمر هر انسانی است در بازه ای از بهترین روزهای زندگی انسان  . امروز ، دیگر چندان مهم نیست که نگارنده چه می کند ، کجاست ، زنده است یا مرده و یا زندگیش را چگونه و در چه حالتی می گذراند ، مهم  مرور تجربه لحظاتی است که هیچ گاه در عین سختی و طافت فرسایی از زیبایی تهی نبوده اند مرور چیزی که با آن تمامی سختی ها تحمل پذیر بوده است و تمام لحظات با آن زیبا بوده اند . مرور زندگی و آن چیزهایی که می روند و  آن چیزها که می مانند . و دوباره رسیدن به این که  : آن چه ماندنی است ورای من و توست ...
 


نامه های عاشقانه یک پیامبر
از مهر 1381 تا آبان 82
فایل WORD نوشته شده با  WORD 2003
Zipped - 148 kb

برای ضبط می توانید بر کلید راست موس را فشار دهید و گزینه save target as را انتخاب کنید .

 

 

 


گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم .
گفت : آن چیز دگر ، نیست دگر ، هیچ مگو ...


بیدک و لا بید غیرک .

 

مهتاب عزیز !

تمام دیشب را به تو فکر کردم . به دیروز ، به چیزهایی که گفتم ، به خیلی چیزها ... به بیستم آبان ماه 1381 و به سالی که بر من و تو  گذشته بود ... تمام دیشب را و سحر را که هنوز فکر می کردم و به یاد می آوردم که چند وقت بود که با هیچ کسی حرف نزده بودم .
(می دانم ... خیلی چیزها را هنوز نمی شود گفت . هیچ وقت دیگر هم نمی شود گفت ) دیشب وقت خواب ، همان موقعی که کلمات این نامه را تکرار می کردم یادم آمد که انگار مدتهاست ، مدتهاست که تنهایی مرا با تمام  دنیایی که تو در آن زندگی می کنی بیگانه کرده است  . مهتاب ! هر چند که بعد یک سال ، دیدنت خوشحالم کرد ، عجیب خوشحالم کرد ، اما به یادم آورد که چه چیزهایی را روزی گم کردم . چه چیزهایی را روزی در خود گم کردم و یادم آورد که روزی من نیز چون تو بوده ام : در جایی که تو ایستاده ای و شنونده کلماتی که تو می شنوی ...
مهتاب عزیز ! من اشتباه می کردم . من اشتباه می کردم و چقدر زود گفته ام را پس می گیرم . یک سال گذشته بود از آن مهمانی مغموم و خاموش ، یک سال بر من که هر روزش هزار سال بود و هر شبش وجود شرحه شرحه ای بر بلندای قافی در هزار گوشه این سرزمین کوبیده و پاره پاره آویزان می شد ، رها می شد تا باز این تکه ها وجود پرنده ی را بسازند که هر تکه وجودش رنگ و آهنگ سرزمینی را داشته باشد و هر پاره اش عزم  سرای دیگری را ...
یک سال گذشته است مهتاب . یک سال و من هیچ نداشتم برای فخر ، جز آن یک سال . جز فخر بیشتر از تو دیدن و بیشتر از تو شنیدن و بیشتر از تو گریستن و جز  ،  بیشتر از تو ، آن راه ها را که امید دارم تو هیچ گاه نپیمایی ، پیمودن .
به تو گفتم ، دیروز ، وقتی به قول تو مثل آدم بزرگ ها  حرف می زدم که با تمام این ها ، با تمام  چیزها که آمد و رفت ، من هنوز همانم ، هنوز همان دانیال . همان کسی که تو آن روزهای خوب می شناختی و با همان قدر خوبی اندک و کودکانه ی  که آن روزها در کالبد پسرکی جریان داشت .

دیشب بود ، دیشب بود که یادم افتاد ، بعد این همه فراموشی یادم افتاد ، که اشتباه کرده ام . مهتاب ! تنهایی از آنچه ما آن را "انسان " می نامیم ، هیچ باقی نمی گذارد . تنهایی مسخ کننده تمام آن وجوهی است که شاکله بودن انسانی را تشکیل می دهد و تنهایی ، از آدم ، هیچ چیز باقی نمی گذارد ، هیچ ، جز صورتکی سخت به روی وجودی شکنا و مرده . هر ذره که تنهایی آن پوسته دروغین بیرون را سخت می کند ، از لطیف ترین ذرات درونت می کاهد و می کاهد و می کاهد و روزی می رسد که تو هیچ نیستی ، هیچ ، جز پوسته ی سخت به دور درونی خالی . خالی از هر چیز  . خالی از قلبی برای دوست داشتن . خالی از قلبی ، مهتاب ! ، برای دوست داشته شدن ...!

تو راست می گفتی مهتاب ، من مثل آدم بزرگ ها حرف می زدم و اگر نتوانم دیگر بگویم که " بزرگ شده ام ، آن قدر که آسمان سر بر شانه ام بگذارد و های های ببارد " می توانم بگویم که آن قدر که قیمت ماشین و خانه و زمین را بدانم  و بتوانم با مردانی که قلبشان را سالهاست در خانه های اسباب بازیشان جا گذاشته اند ، گفتگو کنم .
من بزرگ شده ام مهتاب . آن قدر که از شیشه های دفتر کارم در بهترین نقطه تجاری تهران به ماشین هایی که زیر پایم در خیابان عبور می کنند نگاه کنم و به خورشیدی که غروب می کند ، اما مهتاب ، غروب خورشید چه اهمیتی دارد ، اگر تو ، قلبت را برای نگریستن ، جایی گم کرده باشی ...؟

ادامه دارد ...
ان شاء الله .

 

 

 


بازنویسی
دوشنبه 26 آبان 82
شب 23 رمضان
22:32
 
 

 

 

 

 


 

آسمان فلوریدا از هواپیما ... نزول ... نور .

 و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک ...

 

از تمام آن نوشته ها عبور می کنم و این بار بی هیچ قصدی و بی هیچ تردیدی می نویسم . بی انتظار هیچ نتیجه ای . بی امید به حصول هیچ حاصلی . و مگر جز این آموخته ایم ، جز این  که در آنچه می کنیم در پی چیزی نگردیم که به چشم بیاید ... به چشم ... مگر یاد نگرفته ام آن حکایت قدیمی را با آن ترجمه قدیمی را که در آن میهمانی کوچک در آن شهر کوچک در تنهایی خویش آواز می خواند ... آنچه اصل است از دیده  پنهان است و مگر یک عمر سر در هر چاه این جمله را تکرار نکرده ام ... این جمله را مگر نشنیده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که  :  تمام اعجاز کویر در آن است که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد .... و تو چه می دانی کویر چیست ... اگر تشنگی را نزیسته باشی و زندگی نکرده باشی اش  و نه ، نپرس که من هم نمی دانم ... من هم نمی دانستم تا این همه داستان نشنیده بودم و این همه روایت را ندیده بودم  . نپرس که  هر قصه ای  در هر روایتی به پایانی می رسد و من هزار قصه دیدم بی پایان . که انتهایی نداشت ... که ابتدایی نداشت ...

صبر .

می گفتم  امروز که خیال نکن ... خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است .. خیال نکن که آن چشم ها را هیچ کس نمی بیند .. این اشکها را می شود از روی صورت عالم پاک کرد ... خیال نکن ... گفتم آن حکایت را خواندی ... آن حکایت " به من نگفت یا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته که این طور از قیس عامر توانسته بگوید " من می دانم ... من ایمان دارم که روزی پسر بچه ای در میان در نی نی چشمان پیرزن قصه گویی داستانی را خواهد شنید ... داستانی را ... داستانی را و می دانی همین است که ایمان دارم  هیچ خلوصی از بین نخواهد رفت ... همین است که به جاودانگی تمام چیزهای کوچک و پاک ایمان دارم ... همین است ... و  می دانی ؟ من می دانم که روزی آن پسرک  ، تمام این داستانها را جمع می کند ... هر چند  سال هم که گذشته باشد ... تمام این ها را قصه می کنیم و  می سپاریم به چشمهای قصه گویی که قصه لیلی می گویند برای پسرکانی که باید مجنون باشند ... باید مجنون باشند ... باید .

باشد که این خاک ،  روزی دوباره  ... طنین گامهای عاشقانه ای  را  بر خود حس کند . باشد ... باشد که این خاک روزی عاشقانه در انتظار نگاه مردی باشد . مردانی ...

همین است ... همین است که فکر می کنم هنوز باید قصه گفت . هنوز باید قصه عاشقانه گفت ... باید قصه گفت ... تا آن روز که زنده ایم باید قصه گفت ... آن قدر قصه گفت که هیچ کس نتواند فراموش کند خیلی چیزها را ... هنوز ...  برای تمام بچه های این سرزمین ...برای تمام بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند ... برای تمام  بچه هایی که بچگی شان را فراموش کرده اند ...

همیشه خوشحال بوده ام که هنوز می شود که چشمهایم بدرخشد ... هنوز داستانهایی را یادم می آید ... هنوز می توانم  از چیزهایی بگویم  .  فهمیدم آن قدر ها هم راحت نیست ... این روزها که وقت نوشتن ندارم ... قدرت نوشتن ندارم ... این روزها که نوشتن هم یادم رفته ... دارم می فهمم که باید خیلی مواظب بود ... باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می زنند ... ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها ... ما هنوز خیلی داستان داریم برای گفتن ... خیلی . خیلی .





بیست آبان
16 رمضان 
 9 شب - محل کار
 

*********

 

و من در ویرانه ها ،آن جا که روزی تو شاخه ای سبز بودی

بیگانه وار ایستادم و دروازه ها را کوبیدم...کوبیدم......کوبیدم.....

 

*********

هو المستعان

  ...

...  می بینی ؟ علف ها با صدای نازک نسیم می لرزند ... درختهای باغچه اما ساکنند . نسیم آرام همه چیز را مرور می کند . شاید این راز تمام چیزهای کوچک است ، شاید این آن هجوم محوی است که درون تمام اشیاء را به خود می کشد ... حس می کنم مورچه ها تمام صداها را می شنوند ... تمام صداها را ... این سرشت چیزهای کوچک است ... سرشت چیزهایی که خود را کوچک نگاه داشته اند ... کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خیلی چیزها را که خیلی ها نمی شنوند ... ببینند آن چیزهایی را که هیچ کس نمی بیندشان . مثل بچه ها ، مثل بچه وقتی که هنوز خیلی بچه اند ، که فرشته ها را می بینند ، خدا را می بینند و همه چیز های خوب را می بینند ...
و فکر می کنم ، فکر می کنم که اگر این همه سال است که  مورچه ها این قدر کوچک اند ... اگر فرشته ها این قدر کوچک مانده اند لابد چیزی می شنیده اند ، چیزی که می ارزیده ... می ارزیده به این همه سال کوچک بودن و میان دست و پای بزرگتر ها گم شدن ... چیزهایی مثل صدای قلب آدمها ، آدمهای عاشق ... آدمهای منتظر ... آدمهای امیدوار ... چیزی مثل صدای پای مسافرانی که از عمق جاده های دور می آیند ...
مگر فرشته ها چقدر در زندگی شان تفریح دارند ... لابد چیزهایی بوده ... چیزهایی از جنس خنده مهدی که از ته ته دلش می خندید و تمام دارایی نداشته اش را ،تمام کسب و کارش را سفت گرفته بود یک دستش و با آن یکی دستش شیطنت می کرد ... کیسه آدامس ها را که از صبح تا شب باید می گرفت پیش روی هزار عابر ... از هزار راه ... که ...

من می دانم . من خوب می دانم . ما هیچ وقت خوب نگاه نمی کنیم  . هیچ وقت خوب نمی بینیم ... آنها حتما چیزهایی می بینند ... من مطمئنم ...

 ....


 

پسرک بودم ، چشنده ی عشقی کوچک ، که به مجنون گفتم « زنده بمان ! » به من گفت یا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که مجنون مجرم به عشق را چطور شلاق می زدند و او آرام و بلند و با فریاد می گفت « لیلی ! » به من گفت  یا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که لیلی چطور در آتش عشق مجنون می سوخت و به هر زخم شلاق مجنون زخمی بر او نقش می بست و او هم دور از او و در زندان خانه ی پدر و آرام و بلند و با فریاد فقط می گفت « مجنون!»

به من گفت یا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که مجنون چطور آواره بیابان ها شد و زخم ها خورد و جان کنار پای معشوقش سپرد وقتی هنوز از اعماق جانش فریاد می زد « لیلی ! »

به من نگفت یا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته که این طور از قیس عامر توانسته بگوید . شاید همان روزها بود که برای اولین بار به مجنون گفتم « زنده بمان ! »

عشق های کودکی اغلب کوچکند .

بزرگتر که شدم  ،  از خاطره و خطر و خون که گذشتم ، مجنون ها در خودم ، با خودم ، کنار خودم دیدم . مشق عشق شان حکایت ها با خودش داشته بودست . چمران اگر اسلحه   به دست گرفت  برود بجنگد ، عاشقانه ترین لحظه ها را در کنار لیلی اش غاده گذراند که توانست مرگش را پیشاپیش ببیند و به آن بخندد . همت اگر گمگشته ترین مرد جزیره مجنون بود ، مجنون لیلی اش هم بود ، که زنگ بزند به او بگوید « ژیلا ! کاش یک ساعت ، فقط یک ساعت این جا بودی تا باز معنی آرامش را می فهمیدم .»

و این مجنون ، مجنون ، مجنون .

نمی دانم چرا اسم این دو جزیره را گذاشته اند مجنون . شاید چون قربانگاه عاشق ترین مردانی بوده است که جنگ باعث شد بشناسمشان . قربانگاه  ابراهیم و حمید و مهدی ، که اسم شان برای همیشه در قلبم با اسم مجنون به یادگار مانده ست  .   پیشه شان عاشقی بود ، مطمئنم ، بروید از لیلی هاشان بپرسید . بروید از لیلی ابراهیم بپرسید . بپرسید وقتی ابراهیم رفت خانه خدا از خدا چه خواست . بپرسید مگر نگفت « ژیلا را به من برسان ! »
بپرسید مگر نگفت « فقط او می تواند مادر هر دو پسرم باشد »
بپرسید مگر نگفت « زخم تیر و ترکش نمی خواهم . نمی خواهم ژیلا برای یک لحظه حتی نگران زخم های من باشد .»
و مگر جز این شد ؟ ابراهیم به لیلی اش رسید ، هر چند سخت ، هر چند دور ، هر چند کوتاه . هر دو پسرش را هم به او سپرد . که می دانست . و زخم تیر و ترکش هم نخورد . تا روزهای مجنون ، که سرش از تن ...

و  وای از مجنون ، مجنون ، مجنون .

حمید هم آن جا بود ، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگی روزها نخوابیدن ، که وقتی آرامش تیری یا ترکشی ربودش ، لیلی اش با لبخند بغض گفت « بهتر . حالا حمیدم می تواند کمی بخوابد . »

و همین ست . از همین آتش می خواهم بگویم که به جان من و هر کس که این لبخند بغض را دید ست افتادست . لیلی را همیشه ، من و ما و دیگران ، پر آب چشم دیده یم در فراق مجنون عاشقش . اما لیلی حمید فقط می خندید ... فقط می خندد  .  انگار از آرامش بخش ترین و شوخ ترین لحظه هی عمرش می گوید  وقتی از رفتن حمیدش برامان می گوید . حتی می خندد وقتی می گوید « گفتم بهتر . »

 از آن ها گفتن و نوشتن ، از بعد از دیدن واگویه های دیگران ، همیشه آرزوی من بوده ست . تا این که پیش آمد . اشک ها خوب ، گفتن ندارد ، بی اختیار می آمد وقتی نه حمید برگشت نه مهدی ، آن هم در مجنون ، مجنون ، مجنون .

چه رازها در خودت داری ، مجنون ، که روایت راویانت  به رنگینی رنگ های رنگین کمان ست . سهم من از این قوس  قزح  فقط پر رنگ تر  کردن لحظه های کمرنگ مجنون بود ست ، با قلم موی قلمم ، بی دست بردن در تپش های مستند ... تا باز بعد از سالها و برای همیشه و با فریاد به مجنون گفته باشم  « زنده بمان ! »

 

 

فرهاد خضری

 


 

درختان سیب ...
در بهار ...
شکوفه می کنند .
 

 

 

 

درختان سیب
در بهار
 شکوفه خواهند کرد ...

 

 

 

 

 

 

 

 


بل الرفیق الاعلی .

انگار روز ها را تنها با این قرآنهای دم غروب که می پیچد توی هواست اندازه می گیرند . انگار این همه دقت ، این همه سعی در اثبات رفتن روزها همه هیچ بوده است ... دم غروب است و این بار این نامه را خالی از هر لحنی ، از هر طنین صدایی ، این بار  این نامه را ساده ساده می نویسم . مثل تمام چیزها که ساده شروع شد ... مثل تمام چیزها که هیچ کس برای آمدنشان فکری نکرد ، مثل خیلی چیزها که یک روز چشم باز کردیم و دیدیم هستند ... مثل تمام آنها ... مثل تمامشان ... و الان حس می کنم که همه شان دستانشان را داده اند به هم و دارند دور من می چرخند ...

حس می کنم روزی همه چیزها به هم می رسند . تمام آن اول ها به تمام این آخرها ... روزی ابتدا و انتهای داستانهای ما ، هم را قطع می کنند : ساده ... ساده ، ساده  مثل آن چیزی که اول بودند . آن اول که در دنیا هیچ چیز نبود ، ما بودیم و داستان شروع نشده مان و خدا ... خدا ... در آن ابتدای "خلوت" که از خلوتی می توانستی صدای برگهای پاییزی را زیر پاهایت بشنوی ...

خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر مثل آن قدیمها بنویسم ، اگر مواظب کلمات و ارزش هنری شان نباشم ؟ خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر آن قدر دیر به دیر بنویسم که بازدیدکنندگان این صفحه بشوند نصف  و آن نصف هم بشود نصف ... و باز ...
من هم خیال می کردم . من هم خیال می کردم و روزها با این خیالها زیستم . من روزها با این خیالات زیسته ام که این ابتدای اوهام دنیایی است که در آنم و ...
 

این یک نامه خداحافظی است . این نامه قرار است خداحافظی کند ، از خیلی چیزها ... از خیلی چیزها ...  و مگر می شود ... و مگر من بارها امتحان نکرده ام و نشد ؟ خیلی چیزها آن ته ته دلت خانه می سازند و خداحافظی ... خداحافظی ... . گفتم می دانی آن بدرقه هایی که تو را می کشند ، تو را به بند می کشند ... آنها ... من هنوز در بند این بدرقه ها بودم . در بند این نگاههای آخر . در بند خداحافظی هایی که همیشه تو را می کشند به لحظات از دست رفته ...


 ما رها بودیم ، رها به هم رسیدیم و رها هم دیگر را بدرقه کردیم . رها ... رها ... صدای پرنده در قفس صدای آزادی نیست . صدای پرنده هم نیست . صدای هیچ چیز نیست و برای خدا یاد بگیر که هیچ وقت از صدای پرنده های در قفس لذت نبری ... یاد بگیر و قول بده که هیچ وقت پرنده ای را در قفس نخواهی ... پرنده اگر پرنده باشد در قفس می میرد ... مثل ماهی قرمزهای کوچولوی  توی تنگ سفره هفت سین ... مرغ و ماهی ندارد ... قفس هیچ چیز باقی نمی گذارد ...

من روزها داد زدم ، روزها ... روزها گریستم ...نمی دانم در کنار کدام رودخانه و رود بود ، اما نشستم و گریستم ... روزهای طولانی دیگری شعار داده ام ... شعار ... روزهای دیگری فریاد زدم و مست شدم ، از طنین آوایم و از طنین تکرار حروف و کلمات ... این سان روزها و روزها گذشته است ، روزهای زندگی ... روزهای رفته ... و امروز من از تمام این روزها پشیمانم ... پشیمانم و خوشحال ، خوشحال که هنوز می توانم برگردم و به آنچه کرده ام نگاه کنم ، به آنچه گفتم ، به آنچه نوشتم ...
و امروز تنها ، تنها می خواهم که گاهی ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوا ... مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...

شاید من آن قدرها هم فرق نکردم ، شاید در تمام این خطوط از همان ابتدا همه چیز با کمی تغییر به همان شکل باقی مانده است . همان قدر آشفته ، همان قدر تنیده ... همان قدر بد ... شاید من هنوز در بند داستانی ام که روزهایی که خیلی کوچک بودم ... خیلی ، برایم از کتابخانه می گرفتند و می خواندند . آن افسانه آمریکای لاتینی ، آنانسی که عنکبوتی بود که در روزهای خوب زندگی اش آدم بود و در روزهای بد عنکبوت ... من هنوز آن داستان را به یاد دارم و هنوز دوستش دارم و بعید می دانم که روزی فراموشش کنم ... و فکر می کنم این محبت بی دلیل نبودست.

زیاد شد . زیاد شد و کلمه چه می آورد با خود جز تیرگی ، جز کژتابی . جز پشیمانی . پشیمانی از تمام کلماتی که از من بود و درباره من بود و می گفت من و می خواند من . پشیمانی از هر چه که حدیث نفس بود و حتا آن قدر شجاعانه نبود که این من را زیر هزار اسم دیگر پنهان نکند .

این نامه قرار است خداحافظی کند . از خیلی چیزها ، از باران ، از بارانها و سیلها و رگبارهایی که روزی بر این خانه باریده اند . از شبهای بارانی که دیوار این خانه را تا صبح می شستند و از طنین صدای پیرمردی که تنهایی برایش هیچ چیز باقی نگذاشته بود جز بازی با کلمات ... باید خیلی چیزها را از در و دیوار این خانه جمع کنم و ببرم آن ته ، آن ته ته که چشم هیچ کس نبیندشان ...

چه فرقی می کند ؟ گیرم که نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز یکی باقی نماند ... جز یکی که می دانم که باقی می ماند و خوب تر می دانم که نه معشوق من خواهد بود و نه محبوب من و دوست من و اصلا هم نمی خواهم بدانم که کیست و کجاست ...
 و گاهی فکر می کنم که یک دلیل ، برای خیلی چیزها بس است ... خیلی چیزها ...
این نامه قرار است ...


خداحافظ باران !
خداحافظ ... !


غروب 20 مهرماه 82
نیمه شعبان 1424

 


و بیده الخیر
و هو علی کل شی قدیر ...

 ...كودكان می انگارند كه فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند اما  چنین نیست و بر همین شیوه ، دهها هزار سال است كه از عمر عالم گذشته است .  یعنی بقا  و  جاودانگی  را در اینجا  نمی توان جست و هر كس جز یك بار فرصت گوش سپردن به این سخن را نمی یابد . كودكان می پندارند كه فرصتی  پایان ناپذیر  برای زیستن دارند اما فرصت زیستن ، چه در صلح و چه در جنگ كوتاه است ، به كوتاهی آنچه از گذشته های خویش به یاد می آوریم ...

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست ... سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه می سوزند ... بعضی کلمات را نباید خرج کرد باران ...  بعضی چیز ها را نباید فروخت باران ... روی بعضی چیزها نباید قیمت گذاشت ... نباید ... . من همه چیز را فروخته ام ... همه چیز را ...
 ترسم از این نیست ... ترسم از بی چیزی در  بازار شلوغی که در آن همه چیز را ارزان می خرند و می فروشند نیست ... ترسم  انتهایی است که بر آن پایانی متصور نیست ... بر انتهایی که از سوی دیگری مرا به خود می کشد ...  از هجوم دنیایی که صاف ترین لحظات مرا طلب می کند ... پنهان ترین نگاه وجودم را می خرد ... بهایش  را می دهد ... و مرا با خود تنها می گذارد  ... ترسم از تسلیم شدن است ... تسلیم ... تسلیم ...
کی باران ؟ کی ؟ این دریاها آرام می شوند ... کی من نقش آن جزیره را در آن دورها می بینم ...کی می رسد که او که خیر الفاصلین است ... کی می رسد که او که تمام لحظه های عالم مال اوست ... کی می رسد  او که مهربان است و همیشه چشمانش این پایین ما را نگاه می کند ، آن  فاصله ها را که با آن می توان از تمامی درها گذشت ، از آن در تنگی که مسیح گفته ، از آن گذرگاه عافیت که تنگ است ... نشانم دهد  باران ؟ کی می شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ... نترسم ...

دلم می خواهد نه برای تو ، برای کسی که شبی در انتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه اش هزار شب تاریک بود ، برای کسی که شبی در آن روزها که زشت ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره ترین کلام عالم ، پر بود از کینه ، به من مهر را آموخت ، دلم می خواهد نه برای تو ، که برای او بنویسم ...

باران ، من روزهای زیادی را با کینه زیسته ام ... روزهای زیادی را که حتی یک روزشان هم برای یک  زندگی زیاد است ... من روزها با کینه زندگی کرده ام باران ...اما نه ... زندگی با کینه زندگی نیست ... تکرار هر روزه مرگ است ... تنفس بیمار مسلولی است که با هر نفسش مرگ را به درون می کشد ... تنفس بیماری است که  هر نفسش  تمام زیر و بم دستگاه تنفسش را پنجه می کشد  و از درون خفه اش می کند ... باران من روزهایی از حق زیستن محروم بوده ام  و بگذار برایت داستانی تعریف کنم  از شبی که من میهمان غریبه کسی بوده ام  و میز بانی داشته ام باران که  میزبان خوبی بود ... خوب باران ... خوب بود .. .آن خوبی که تو می دانی معنایش  چیست ... آن خوبی که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند می زند و مثل دخترک کبریت فروش  روشن می کند آن تاریکی ها را که هنوز تاریک تاریک تاریک است ...

خیلی چیزها را نمی شود فراموش کرد باران ... خیلی چیزهای کوچک را  نمی شود فراموش کرد

باران!

این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند ... هنوز چیزهایی برای من مانده است ... خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت ... گمان مبر که روزی این چشمهای رهگذر ، این چشمهای جستجوگر قانع ، توان راه یابی به آن گم شده را می یابند ... باران کلام محبت کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود ...
باران ! من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام ... جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید ... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد ... داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد ... آنچه ماندنی است خواهد ماند . خواهد ماند ...

باران ، تنها لحظات اندکی ، تنها ثانیه های کوتاهی  ، به کوتاهی تمامی خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند ... کوتاه ... تنها میان چشمهای اندکی  ...چیزی از آن اصل روان خواهد شد ... چیزی بی کلام ... سکوتی بی کلام ... در نگاهی کوتاه .. که عابری به عابر دیگر می کرد ... عابری که غریبه بود ... عابری که رفت ... رفت برای آن که رفتن تمام داراییش بود ... برای آن که باید می رفت ... غریب ... غریبه ... مسافر ... مثل : ربوار ...  یادت می آید باران آن شب را در آن غروب ، در آن ثانیه ها ، که تو به دنیا آمدی  ، که اگر پسر بودی ربوار ... اگر دختر باران !
ربوار : رهگذر غریب ...مسافر غریب .... ربوار ...! ربوار ...! ربوار ...!

" مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند  ...
کجاست جای  رسیدن ...؟"

می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم ...که ... که ...
 دستانت را بیاور بالا از آن انتهای قلبت داد بزن ... برای تمام روزها ... برای تمام شب ها ... داد بزن ...
داد بزن و بخواه :  الهم .... رّد ... کل ... غریب ... رّد کل غریب ...


تلفن زده بود چیزهایی را یادم بیاورد ... مسخره است این چیزهایی که ما در تلفن می گوییم ؟ شاید ... من هم داشتم مسخره اش می کردم  ... گفت یادت هست گفته ام چه بنویسی ؟ گفتم خوب . خوب یادم بود ... بعد این همه سال . گفت : تو یادت هست که چه خواستی ؟ گفتی برای تو چه بنویسیم ؟ - هر چند که می دانستیم که او وصی این وصیت نخواهد بود - یادم نبود . چه می خواست باشد خواسته های بچه گانه بچه هایی که امروز فکر می کردند بزرگ شده اند . یادم نبود ... باید امروز چیز خنده داری باشد نوشته های ننوشته سنگی بر گوری که ... یادم نبود ... بگو !

گفت :

دانی که مردان مسافر کم شکیبند
هم در زمین هم آسمان ، هر جا غریبند ....

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است ...





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 بهمن 1389
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:05 ق.ظ
This is a really good tip especially to those fresh
to the blogosphere. Brief but very accurate information… Appreciate your sharing this
one. A must read article!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
.